|
«رِدّه» در لغت بهمعنای «یکبار بازگشت به جای اول»، و «إرتِداد»
به معنای تکرار بازگشت است. شناختِ دقیق مفهومِ این واژه بدون
شناخت سنتهای قبیلهئی عربستان پیش از اسلام دشوار است. لذا پیش از
آنکه وارد اصل موضوع شوم دربارۀ این سنتها توضیح مختصری میدهم.
چنانکه میدانیم، عربها پیش از اسلام در قبایل گوناگونی در سراسر
عربستان پراکنده بودند. هر قبیله یک واحد مجزا و مستقل بود و حکم
یک خانوادۀ منسجم را داشت. شیخ قبیله در حکم پدر این خانواده، و
اعضای قبیله درحکم فرزندان وی بودند. همۀ اعضای قبیله از حقوق
کاملا متساوی برخوردار بودند و هر عضوی مسئول زندگی جمعیِ قبیله
شمرده میشد. متقابلا کل قبیله حافظ حقوق تکتکِ اعضایش بود. پیوند
فرد و قبیله بهحدی مستحکم بود که تفکیک مسئولیتها و حقوقِ ایندو
در قبال یکدیگر تصورناپذیر مینمود. این حقوق و مسئولیتها فرد را در
قبیله ادغام میکرد و مفهوم «حق شخصی» را ازمیان میبُرد. از
اینجهت در فرهنگ اجتماعی عربْ مقولههائی چون «فرد» و «شخص»
بهمعنائی که بعد از ظهور اسلام وارد فرهنگ عرب شد وجود نداشت.
اگر کسی بهعللی از قبیلهاش میبُرید محکوم بهاعدام میشد، و
اعضای قبیله موظف بودند هرجا بهاو دسترسی یابند اورا بکشند؛ زیرا
بریدن از قبیله گناهی نابخشودنی بهشمار میآمد که فقط با مرگِ
شخصِ فراری جبرانپذیر بود. کسیکه ازقبیلهاش میبُرید اگر موفق
میشد که موافقت عضو یک قبیلۀ دیگر را جلب کند تا بهعنوان پناهجو
درمیان آن قبیله پذیرفته شود، رابطۀ نوینی که میان او و قبیلۀ نوین
برقرار میشد رابطۀ «لُجوء» (پناهندگی) بود. چنین فردی چون عضو
قبیلۀ پناهدهنده نبود، میبایست زیر سرپرستی و حمایت یک عضو آن
قبیله قرار داشته باشد تا بتواند از حمایت قبیله برخوردار شود. در
اینحالت یک قرارداد ضمنیِ دوجانبه ایجاد میشد که در عرفِ عربی
«وَلاء» و «وِلایت» میگفتند. (وِلایت چونکه در فرهنگ اجتماعیِ
ایرانیان وجود نداشته و مخصوص زندگی بیابانی عربستان بوده در سنتِ
ایرانی دارای هیچ معادلی نیست و نمیتوانیم ترجمهئی برایش درزبان
فارسی بیابیم).
وِلایت یک قرارداد دوجانبه بود که طی آن پناهدهنده و پناهگزین
بهطور ضمنی تعهد سپرده بودند که از یکدیگر حمایت کنند. پناهدهنده
و پناهگزین دراین مفهوم مولای یکدیگر شناخته میشدند. تفاوت میان
این دو مَولَی (بخوانید: مَولا) آن بود که یکی عضو آزادِ قبیله بود
و دیگری خوشنشین در میان قبیله که حقوقی جز حق زیستن بهاو تعلق
نمیگرفت؛ ولی مسئولیتش در قبال قبیلۀ پناهدهنده مثل مسئولیت
دیگراعضای قبیله بود. مَولَی درعرف قبیلۀی برای پناهجو بهمفهوم
انسان بیریشهئی بود که بۀکی از اعضای قبیله وابسته شده بود و
بهخاطر ادامۀ حیاتش در قبیله میزیست؛ و برای پناهدهنده بهمفهوم
سرپرست و حامی بود. هردوطرفِ قراردادِ ولایت را «مَولَی» میگفتند؛
یعنی پناهگزین «مولا»ی پناهدهنده، و پناهدهنده «مولا»ی
پناهگزین شمرده میشد. (عبارت دیگری که جایگزین مَولَی میشد واژۀ
«وَلی» بود، که مثل مَولَی بر هردوطرف اطلاق میگردید). با وجودی که
برای هردوطرفِ قرارداد «ولایت» یک صفت بهکار میرفت، ولی این
عبارت برای یک طرف نشانۀ فرادستی بود و برای طرف دیگر نشانۀ
فرودستی.
کسیکه طبق پیمان «ولایت» بۀک قبیله میپیوست حق نداشت ازآن قبیله
ببُرد و بهقبیلۀ دیگری بپیوندد حتی اگر قبیلۀ خودش باشد. چنانچه
قبیلۀ خودش دشمنِ قبیلۀ پناهدهنده بود، و او از قبیلۀ پناهدهنده
میبُرید و بهقبیلۀ خودش برمیگشت، مجازاتش نزد قبیلۀ پناهدهنده
مرگ بود؛ زیرا با این کارش از نیروی قبیلۀ پناهدهنده میکاست و
بهنیروی دشمن میافزود. درچنین حالتی عمل او را قبیلۀ پناهدهنده
«رِدّه» (بازگشت بهدشمن) و خودش را «مُرتَد» (بازگشته بهدشمن)
مینامید. مجازات مُرتَد در عُرفِ تمام قبایل عربستانْ مرگ بود. او
اگر میخواست از قبیلۀ پناهدهنده گریخته به قبیلۀ خودش برگردد،
مجبور بود حمایتِ یکی از اعضای قبیلۀ خودش را کسب کند تا از کشتن
برهد؛ یعنی فقط حمایتِ اعلانشدۀ یک عضو قبیله میتوانست اورا از
مرگ نجات دهد؛ زیرا او در قبیلۀ خودش نیز پس از بازگشتش صفتِ
«مُرتَد» داشت. پیمانِ ضمنیئی که میان او و حامی قبیلهئیش برقرار
میشد «جِوار» نام داشت؛ و اورا «مُجاوِر» میگفتند. یک «مُجاوِر»
نمیتوانست همۀ حقوق قبیلهئی خویش را بازیابد مگر که برایش فرصتی
پیش آید و وفاداریش به قبیله را عملا ثابت کند (که معمولا فقط در
خطر کردنهای بزرگ تحقق مییافت). اگر او میتوانست یکی از اعضای
قبیلهئی که قبلا به آن پناهنده شده بوده را بکُشد وفاداریش به
قبیلۀ خودش اثبات شده بود و حقوق سابق را بازمییافت.
اکنون که این سنتهای قبیلهئی را ازنظر گذراندیم وارد مبحثمان
میشویم.
مفهومِ رده در زمان پیامبر اکرم
«رِدّه» و «مُرتَدّ» در فقه اسلامی همراه با «کُفر» و «کافِر»
معنای درستِ خودش را مییابد. «کافر» پس از ظهور اسلام برکسانی
اطلاق شد که یکتائیِ الله، وحیِ آسمانی، نبوتِ محمد ابن عبدالله (و
انبیای یهودیان و مسیحیان)، زنده شدنِ پس از مرگ، حساب اخروی و
بهشت و دوزخ را باور نداشتند. برای آنکه مردم هدایت شوند و اینها
را بپذیرند جهاد واجب شد. مؤمنین موظف شدند که یا کافران را مجبور
به پذیرش این باورها کرده هدایت کنند، یا آنها را بکشند. هرکه بر
عقیدۀ خویش پای میفشرد میبایست کشته میشد؛ زیرا کافر پیرو شیطان
بود و با الله دشمنی میکرد (عَدُوُ الله بود).
چندی پس ازآنکه پیامبر و مؤمنین به مدینه هجرت کردند، چند تنی از
کسانی که پیشترها مسلمان شده به مدینه هجرت کرده بودند -به دلایلی
که در هیچ کتابی نیامده است- دست از اسلام کشیده به مکه گریخته به
دینِ سابق برگشتند. دونفر که بهعنوان مصداقِ این موضوع نامشان
وارد کتابهای تاریخ شده است «عبدالله ابیسَرح» و «عبدالله خَطل»
بودند. هردوی اینها پس از بازگشتن به مکه بهدشمنی با پیامبر اکرم
و تبلیغ برضد اسلام پرداختند. پیامبر به مؤمنین دستور داد که هرکس
از اسلام دست بکشد و به دین قریش برگردد را بکشند (مَن إرتَدَّ
مِنکُم عَن دینِهِ فَاقتُلوهُ). این دو مرتد در مکه بودند تا مکه
در لشکرکشیِ عظیمِ پیامبر در سال هشتم هجری تسلیمِ پیامبر شد؛
عبدالله خطل دستگیر شد و درکنار کعبه سرش را بریدند، و عبدالله
ابیسرح متواری شد و سپس با پادرمیانی عثمان -که برادرِ همشیرش
بود- بخشوده شده از کشته شدن رهید (و بعد از پیامبر از جهادگرانِ
نامدار در مسلمانسازیِ مردمِ شمال آفریقا شد، و به فرمانداری مصر
و لیبی نیز رسید، و داستانی دارد).
مُرتَد، هرچند که در سنتِ قبیلهئیِ عربستان رِدّهاش ارتباطی با
عقیده نداشت، اما در عقیدۀ اسلامی مرتد به کسی گفته شد که دست از
اسلام کشیده به قبیلهاش که دشمن اسلام بودند برمیگشت و با اسلام
و مسلمانان دشمنی میورزید. یعنی، مُرتَد در زمان پیامبر، کسی بود
که مسلمان بوده و کافر شده و به دشمنان اسلام پیوسته بود و با
پیامبر و مؤمنین دشمنی میکرد؛ و بههمینسبب مستوجبِ کشته شدن
بود. این تنها تعریفی است که رِدّه و مُرتَد و إرتِداد در زمان
پیامبر و در خلافت ابوبکر داشت. در خلافت عمر و عثمان گزارشی از
مرتد شدنِ کسی نیامده است. در خلافت امام علی قبیلۀ عبدالقیس (از
عربهائی که همراه فتوحاتِ عربی به جنوب ایران خزیده بودند) دست از
اسلام کشیده به مسیحیت برگشتند و به همراهِ ایرانیانِ پارس وارد
شورش برضد امام علی شدند، و امام علی در سالهای ۳۸-۳۹ هجری لشکر
برسرشان فرستاد و بسیاری ازآنها کشتار شدند.
رده در ادیان یهودی و مسیحی
رسمِ کشتنِ کسیکه دست از دین بکشد و دینِ دیگری بیاورد یا به دین
دیگری بپیوندد، تا جائی که روایاتِ تاریخی نشان میدهد، برای
نخستینبار در تاریخِ بشر توسط فقهای یهود وضع گردیده بود. چنانکه
میدانیم، زکریا و یحیا (از خاندان متولیانِ معبد سلیمان)، و به
دنبالِ آنها عیسا (دخترزادۀ متولی معبدِ سلیمان) بهخاطر آنکه
عقیدۀ نوینی آورده درصددِ تغییر دادنِ دین یهود برآمده بودند به
حکمِ فقهای یهود اعدام شدند. سپس پیروانشان هرکه از قبایل یهود بود
به اتهامِ بیرون شدن از دین محکوم به اعدام شد، و هرکه زنده ماند
به دیارهای دوردست گریخت. با اینحال تعالیم صلحآمیزی که آنها
آورده بودند اندکاندک درمیان جماعاتِ زیرِ ستم امپراتوری روم
گسترش یافت و بعدها نامِ مسیحیت به خود گرفت.
مسیحیان نیز در آینده که قدرت گرفتند این عقیده را وارد دینشان
کردند و هر مسیحی که دست از مسیحیت میکشید مستوجب قتل میشد (این
موضوع در قرنِ چهارم میلادی در ارتباط با مانوی شدن، و در قرن ششم
میلادی درارتباط یا مزدکی شدنِ مسیحیان پیش آمد). مسیحیان وقتی در
نیمۀ دومِ قرن چهارم میلادی بهسبب برخورداری از حمایت دستگاه
امپراتوری روم قدرت بسیار زیادی گرفتند، عقیده به ضرورت مسیحی
کردنِ تمامِ مردم جهان و نابودسازیِ هرکس که مسیحی نشود را وارد
دینشان کرده بهنحو بسیار خشن و ارعابآمیزی به آن عمل کردند و
مسیحیت را در آسیای صغیر و ارمنستان و مصر و شام گسترش دادند (زیرا
عقیده داشتند که هرگاه دینشان جهانگیر شود مسیح ظهور خواهد کرد و
حکومت عدلِ الهی را برقرار خواهد داشت).
تا نیمههای قرن پنجم میلادی دستگاه روحانیت مسیحی در سرزمینهای
امپراتوری قدرت بسیار زیادی گرفت و کلیساها به مراکز قدرتی غولآسا
تبدیل شدند. این امر یکسلسله رقابتِ قدرتِ آشکار و خونین را در
میان کشیشانِ برجسته برسرِ ریاست برکلیساها به راه افکند که
عرصهاش سراسر مصر و شام و آسیای صغیر بود و تا حران و نصیبین (دو
شهرِ مسیحینشین در منتها الیه مرزهای غربی دولتِ ساسانی) نیز
کشیده شد. کارآترین حربۀ کشیشان در این ستیز قدرت همانا حربۀ
ارتداد بود که متوجه یکدیگر میکردند. دهها کشیشِ نامدار و
عالیمقام و دهها هزارتن از پیروانشان در این ستیز قدرت به دست
یکدیگر بهنحوِ رعبانگیزی کشتار شدند، و خیلِ عظیمی از پیروانِ
کشیشان شکستخورده که در معرض نابودی قرار داشتند به ایران گریختند
و بهعنوان پناهنده در عراق و خوزستان اسکان داده شدند.
نفاق و منافقین در اسلام
گفتیم که مرتد در زمان پیامبر اکرم کسی بود که دست از اسلام کشیده
به صف دشمنان اسلام پیوسته با اسلام در جنگ بود. لیکن کسانی از
مردمِ مدینه که ابتدا مسلمان شده بودند و سپس نتوانسته بودند
بپذیرند که الله به پیامبر «وَحی» میکند و با پیامبر سخن میگوید
یا جبرئیل را به نزد پیامبر میفرستد، و درعینِ حال الله را
بهعنوان خدای یکتا قبول داشتند، بت نمیپرستیدند، و با اسلام و
مسلمانان دشمنی نمیورزیدند و با دشمنانِ اسلام همکاری نمیکردند،
صفتِ دیگری گرفتند: «منافقین».
منافقین هرچند که بهسبب برخی رفتارهای اهانتآمیزشان نسبت به
پیامبر اکرم، در آیات قرآن مورد نکوهشِ لفظی قرار گرفتند، ولی با
آنها برخوردِ عملی نمیشد، و در جامعۀ مدینه از همۀ حقوق شهروندی
برخوردار بودند. سردستۀ منافقین که «عبدالله اُبَی» نام داشت تا
اواخرِ سال نهم هجری که درگذشت همچنان در منصب ریاست قبیلۀ خزرج
بود. بخش اعظمِ اعضای قبیلۀ خزرج در اطاعت پیامبر بودند؛ و پیامبر
به راحتی میتوانست دستور دهد که حتی اورا از قبیله طرد کنند. ولی
پیامبر هیچگاه اقدامی برای تضعیف کردن یا بیشخصیت کردنِ عبدالله
اُبَی انجام نداد. فقط همزمان با درگذشت عبدالله اُبَی، که منافقین
تصمیم گرفتند از یکی از دشمنانِ فراریِ پیامبر به نامِ «ابوعامر
صیفی» (از مدعیانِ نبوت و اهلِ مدینه) دعوت کنند به مدینه برگردد و
ریاستشان را دردست بگیرد، پیامبر دستور داد معبدشان را ویران کردند
(داستانِ مسجدِ ضِرار). همراهِ ویران کردنِ مسجدِ ضرار نکوهشهای
شدیدی از آسمان رسید، و به منافقین تشر زده شد که بهخاطر آنکه
میخواستهاند دشمن پیامبر و مؤمنین را به مدینه بیاورند و مرکزی
برای دشمنی با پیامبر ایجاد کنند و میان مؤمنین تفرقه افکنند، در
زندگی اخرویشان به عذاب سخت گرفتار خواهند آمد [آیههای ۱۰۷- ۱۱۰
سورۀ توبه]. این شدیدترین اقدامی بود که پیامبر در سراسر عمرش
برضدِ منافقین انجام داد. باز هم تا یکسال و چندماه دیگر که پیامبر
در حیات بود منافقین از همۀ حقوق شهروندی برخوردار بودند.
وقتی ابوبکر به خلافت رسید نیز با وجودی که بخشی از قبیلۀ خزرج از
جمله منافقین با او در اختلاف شدند، ابوبکر نه تنها هیچ محدودیتی
در حقوی شهروندی آنها ایجاد نکرد بلکه حتی آنها را در لشکرکشیهائی
که برای مطیع کردنِ قبایل عربستان به راه انداخت شرکت داد (شرکت
دادن در لشکرکشی درآن زمان به مفهوم شرکت دادن در حصولِ غنایم بود
و شخصیت و افتخار برای شرکتکننده بهشمار میرفت).
برای شناختنِ «منافق»، از زبان پیامبر اکرم سه مشخصه در کتابهای
حدیث سنی و شیعه آمده است، و هر مسلمانی یکی از آنها را داشته باشد
منافق است: «إذا حَدَّثَ کَذَبَ، وَ إذا وَعَدَ اَخلَفَ، وَ إذا
اؤتُمِنَ خانَ». این سه مشخصه را اگر بخواهیم به زبانِ امروزین
بیان کنیم، چنین میشود:
- بهمنظورِ جلبِ اعتماد مردم در رسیدن به هدفش، از ابزار دروغ
(مردمفریبی) استفاده کند؛
- بهمنظورِ رسیدن به هدفش، وعده یا وعدههائی بدهد و سپس وعدهاش
را زیر پا بگذارد؛
- از اعتمادی که به او کردهاند سوء استفاده کرده در امانتی که به
او سپردهاند خیانت کند.
گسترش مفهوم رده در قرنهای اول
و دوم هجری
واژۀ «مُرتَد»، پس از گسترش اسلام در خاورمیانه و پیش آمدنِ ستیز
قدرتِ خاندانیِ قریشیان، آهسته آهسته مفاهیم تازهئی یافت و بارِ
معنائیش گسترده گردید. نخست در اواخرِ سال ۳۴ هجری که بخشی از
قبایل عرب برضد عثمان -خلیفۀ سوم- شوریدند، مصداق رِدّه دامن عثمان
را گرفت، و شورشیها اورا به اتهام کافر شدن کشتند، و حتی اجازه
ندادند که دفن شود؛ و وقتی هم که جسدش را سه روز بعد با پادرمیانی
علی از میان کوچه برداشتند تا دفنش کنند شورشیان اجازه ندادند که
در گورستان مسلمانان دفن شود و درگورستان یهودان (موسوم به «حَشَِ
کوکَب») دفن شد.
پس از قتل عثمان و انتخاب امام علی به خلافت، طلحه و زبیر و
مسلمانانِ هوادارشان برضدِ علی شوریدند که به «جنگِ جمل» انجامید.
کسانی که برضد علی شوریدند، هرچند که به احکام اسلام پابند بودند،
چونکه خلافت علی را قبول نداشتند و درصدد کنار زدنِ او برآمدند،
متهم شدند که حکم الله را رها کردهاند؛ و همین اتهام بود که جنگ
با آنها و کشتنشان را توجیه میکرد. اتهامی که به آنها وارد بود،
هرچند که ارتداد نبود ولی بهطور ضمنی و تلویحی معنای ارتداد را
میداد (إعرِف الحَقّ تَعرِفُ اَهلَه). طلحه و زبیر که دوتا از
دۀارِ برجستۀ پیامبر و همریشهای او بودند به همراه شمار بسیاری از
مسلمانها در این جنگ کشته شدند، و بقیۀ یارانشان پس از آنها با
بیعت کردنِ با امام علی عملا توبه کردند. اتفاقا طلحه و زبیر و علی
نه تنها خویشان (زبیر پسرعمۀ علی بود) بلکه دوستان دیرینۀ یکدیگر
بودند که پنجاه سال درکنار هم زیسته بودند؛ و هرسهشان از
مسلمانانِ نخستین بودند که درراه اسلام آزارها دیده بودند؛ و
هرسهشان از پروردگان پیغمبر بودند.
پس از «جنگ جمل» شورش معاویه برضد علی پیش آمد که به «جنگِ صِفّین»
انجامید، و بارِ معنائی «کُفر» به معاویه و عمرو عاص و همراهانشان
-که همان جهادگران مسلمانی بودند که اسلام را در شام و مصر گسترده
بودند- توسعه داده شد. متقابلا معاویه این بارِ معنائی را به علی و
همراهانش گسترش داد. هردوطرف در قنوتِ نمازهایشان به یکدیگر لعنت
میفرستادند؛ و این به معنای انتسابِ صریحِ کفر به یکدیگر بود.
پس از جنگِ صفین، شورش خوارج برضد علی پیش آمد. خوارج نیز
جهادگرانِ سابق بودند که در فتوحات عراق و ایران شرکت کرده و سپس
در جنگِ صفین درکنار علی برضدِ معاویه و یارانش جنگیده بودند. لیکن
شورش برضد علی آنها را از دایرۀ ایمان بیرون میبُرد و قتلشان را
توجیه میکرد. چنانکه میدانیم، امام علی در رخداد «نهروان» هزاران
تن از خوارج را قتل عام کرد. خوارج که خودشان را مؤمنین واقعی
میدانستند علی و یارانش به اضافه معاویه و عمرو عاص و یارانشان را
تکفیر کردند و بر هرکدام ازآنها که دست مییافتند به اتهام کفر
میکشتند؛ و شخص امام علی را نیز خوارج به همین اتهام شهید کردند
(ولی اقدامشان در ترور معاویه و عمرو عاص دراثر هوشیاری ایندو
ناکام ماند). البته امام علی در آخرین روز حیاتش وصیت کرد که خوارج
مسلمانانِ خطاپندارند (و با این وصیتش اتهام رده را ازآنها دور
کرد). با اینحال شیعیانِ کوفه هیچگاه خوارج را مسلمان ندانستند، و
درعین حالیکه آنها با شیعیان کاری نداشتند، در گزارشهای تاریخی
میخوانیم که معاویه و حجاج ابن یوسف ثقفی همواره مأموریت کشتار
خوارج را به افسرانِ شیعه میسپردند.
در فاجعۀ کربلا، امام حسین و مردان خانوادهاش و یارانش بهاتهام
شورش برضد خلیفۀ منتخبِ شامیها -یعنی یزید- با تهمتِ کفر مواجه
گشته قتلشان در کربلا توجیه شد؛ و رسالتِ قتل آنها به پسر یکی از
برجستهترین ده یارِ پیامبر -یعنی عمر پسر سعد ابیوقاص- واگذار
گردید. امام حسین نیز پیش ازآن یزید را بهکفر متهم کرده بر اساس
همین اتهام درصدد کنارزدنش از خلافت برآمده بود (که البته جز با
کشتن یزید امکانپذیر نمیشد).
چندسال بعد ازآن، نبرد قدرت میان عبدالله زبیر (خلیفۀ وقت در مکه
که عراق و ایران را داشت) و عبدالملک مروان (خلیفۀ وقت در دمشق که
شام و مصر را داشت) سبب شد که هردوطرف یکدیگر و هوادارانِ یکدیگر
را تکفیر کنند. عبدالله زبیر با همین حربه در مکه درکنار کعبه توسط
حجاج ثقفی -فرمانده سپاه عبدالملک- کشته گردید، و برادرش مصعب زبیر
نیز با همین حربه در عراق توسط خودِ عبدالملک از میان برداشته شد.
عبدالله و مصعب و عبدالملک نیز روزگار درازی دوستان یکدله بودند و
سی سال در مدینه شب و روزشان را با هم گذرانده بودند.
قدرتطلبی چه به زورگار انسان میآورد و انسان را تبدیل به چه
میکند؟! بگذریم.
از اینزمان تا دهۀ دوم قرن دوم هجری مخالفانِ مسلمانِ حاکمیت اموی
با حربۀ تکفیر درو میشدند. مخالفان آنها در این دوره، یکی خوارجِ
منادیِ مساوات مسلمانان بودند که همواره در ایران و عراق برضد
دستگاهِ حاکمیت اموی در شورش بودند و کشتار میشدند؛ و دیگری
شیعیانِ معتقد به انحصار خلافت در اولاد امام علی، که در ارعاب
دائم نگه داشته میشدند ولی کشتار نمیشدند (شیعیان بخشی از قبایل
یمنی کوفه بودند).
در اواخر دوران اموی، امام زید -نوادۀ امام حسین- در کوفه برضد
خلافت اموی شورید، و با همین حربۀ تکفیر از میان برداشته شد و
شیعیانش شدیدا سرکوب شدند.
ابومسلم خراسانی با حربۀ تکفیرِ بنیامیه توانست عربهای ایران و
عراق را برضد دستگاه اموی به حرکت درآورده دولت اموی را براندازد و
دولت عباسی را -که امامتِ اهلِ بیت نامید- تشکیل دهد.
سیزده سال پس از تشکیل دولت عباسی یکی از نوادگان امام حسن به نام
محمد ابن عبدالله با لقب «نفس زکیه» و «امام اهل بیت» و «مهدی آل
محمد»، ضمن تکفیر خلیفه منصور و همۀ کارگزاران دولت عباسی برضد آن
دولت شورید ولی شکست یافت و کشته شد.
مفهومِ رده و کفر نزد شیعه
معنا و کاربردِ «رِدّه» و «کُفر» نزد شیعیان داستانِ درازی دارد.
شیعیان کوفه از قرن دوم هجری به بعد عقیده یافتند که همانگونه که
پیامبر را الله برگزیده است و هیچ بشری در این امر دخالت ندارد،
امام را نیز الله برگزیده است و بشر نمیتواند در موضوع انتخاب
امام (رهبر) دخالتی داشته باشد. بنا بر این عقیده، تنها کسی که
الله برای جانشینی پیامبر برگزیده بود امام علی بود؛ و هیچ کس
دیگری حق نداشت که بعد از پیامبر خلافت را به دست گیرد. لذا ابوبکر
و عمر و عثمان که به دنبال هم خلیفه شده بودند، بهعنوانِ غاصبانِ
مقامِ امام علی، توسط شیعیان تکفیر شدند؛ و تصریح شد که آنها و همۀ
کسانی که در انتخابِ آنها شرکت کرده خلافتشان را پذیرفتند از دین
بیرون رفته مرتد شدند. حدیث إرتَدَّ الناسُ بعد رَسولِ الله إلاّ
ثَلاثَةٌ اَو اَربَعَةٌ (همۀ مردم پس از درگذشت پیامبر مرتد شدند
جز سه تن یا چهارتن) واردِ عقیدۀ مذهبیِ شیعه شد، و همۀ اصحاب
پیامبر بهخاطر آنکه با ابوبکر و سپس عمر و سپس عثمان بیعت کرده
بودند مُرتد و کافر شناخته شدند. در اثبات این عقیده درآینده
احادیث بسیار زیادی ساخته شد و آیات بسیار زیادی از قرآن برای
اثبات کافر شدنِ آنها تأویل گردید که همه اکنون در متون مذهبی
کلاسیکِ شیعه وجود دارد. به این ترتیب، نزد شیعه هرکس شیعه نبود
مُرتَدّ و کافر بود که یا میبایست توبه کرده از ابوبکر و عمر و
عثمان تَبَرّیﱝ
(بخوانید: تَبَرّا) میکرد و به آنها لعنت میفرستاد، یا کشته
میگردید (که البته شیعه چون قدرت نگرفت امکان کشتنِ اینها را نیافت
تا زمان تشکیل دولت صفوی در ایران).
اما خودِ شیعیان نیز درمیان خودشان یکپارچه نماندند، بلکه در
قرنهای اول و دوم و سوم هجری چندین انشعاب درمیان آنها رخ داد و
تکفیرهای متقابلی در شیعیان به دنبال آورد. نخستین انشعاب در سال
۶۶ هجری به دنبال شورشِ «مختار ثقفی» بروز کرد که امامت «محمد ابن
حنفیه» -برادرِ امام حسین- را پذیرفته بود و در عراق به نمایندگی
از این امام تشکیل حاکمیت شیعی داد. شیعیانِ ابن حنفیه که بخش اعظم
شیعیان کوفه بودند لقبِ «کیسانیه» گرفتند، و همانگونه که توسط
مخالفان سنیشان تکفیر شدند توسط شیعیانِ امام زین العابدین و بعد
ازاو شیعیان امام محمد باقر نیز تکفیر شدند. (سیدِ حِمیَری در قرن
دوم هجری برجستهترین سخنوَرِ کیسانیها بود).
سپس انشعاب دیگر در اواخر عهد اموی پیش آمد که «امام زید» نوادۀ
امام حسین در کوفه برضد دولت اموی شورید (و کشته گردید). شیعیانِ
امام زید که مخلوطی از شیعیانِ کیسانی و شیعیان سابق امام باقر
بودند لقبِ «شیعیانِ زیدی» گرفتند، و بهخاطرِ آنکه امامت امام
صادق را قبول نداشتند، توسط شیعیان امام صادق تکفیر شدند، و
متقابلا شیعیان امام صادق را تکفیر کردند.
سپس انشعاب دیگری درسال ۱۴۵ هجری پیش آمد که نفس زکیه با لقبِ
«مهدیِ آلِ محمد» برضد خلافت عباسی شورید. دراین زمان بخش اعظم
شیعیان عراق با نفس زکیه بیعت کردند، و لقبِ «شیعیانِ زیدی» را
برای خودشان حفظ کردند. احادیثی که دربارۀ ظهور مهدی در آخر زمان
از زبان پیامبر ساخته شد و تصریح میکرد که «مهدی نامش همنام من و
نام پدرش همنامِ پدرِ من است» (یعنی نامش محمد ابن عبدالله است) و
بعدها وارد متونِ مذهبی شد متعلق به این زمان است. اینها نیز چونکه
یکی از اولاد امام حسن را امام دانسته و امامت امام جعفر صادق را
انکار کرده بودند توسط شیعیان امام صادق تکفیر شدند. احادیثی که از
زبان امام صادق میگوید در مصحف فاطمه نگریستهام و هیچ سهمی از
امامت برای اولاد امام حسن درآن ندیدهام، و احادیثی که از زبان
امام صادق میگوید هرکس امام منصوبِ الله نباشد و ادعای امامت کند،
حتی اگر از اولاد امام علی و فاطمه باشد کافر شده است (و اینها در
همۀ متون مذهبی شیعه وجود دارد)؛ از همین دوران برجا مانده است.
شیعیان نفس زکیه نیز امام صادق را قبلا تکفیر کرده بودند، اورا
بازداشت کرده بودند تا مجبورش کنند که بیعت با خلیفه منصور را
بشکند و با او بهعنوان مهدی امت بیعت کند، و به او تشر زده بودند
که یا مسلمان بشو یا کشته میشوی (اَسلِم تَسلَم). این پیشامدها
سببِ تکفیر متقابل شد و شیعیانِ نفس زکیه به شیعیان امام صادق لقب
«رافضی» دادند، بهمعنای «کسی که امامت نفس زکیه را رفض (رد و
انکار) کرده است».
پس از درگذشت امام صادق که شیعیانش در کوفه لقب «جعفری» داشتند در
شیعیان جعفری انشعاب افتاد (نیمۀ قرن دوم هجری). بخشی امامت موسا
ابن جعفر را پذیرفتند، ولی بخش دیگر معتقد به امامت اسماعیل ابن
جعفر و پسرش محمد ابن اسماعیل شدند. ایندوگروه نیز متقابلا یکدیگر
و امامان یکدیگر را تکفیر کردند. درخلال سالهای آینده تا بعد از
درگذشت امام موسا ابن جعفر شش انشعاب دیگر در میان شیعیان جعفری
برسرِ امامت رخ داد و هردسته دیگری را تکفیر کرد، و یگ گروه از
شیعیان موسا ابن جعفر حتی امام رضا را که جانشین امام موسا ابن
جعفر بود تکفیر کردند.
سپس در قرن سوم هجری میان شیعیان جعفری در عراق که اکنون لقب
«شیعیانِ امامی» گرفته بودند انشعاب افتاد و آن پس از درگذشت امامِ
دهمِ شیعیان امامی بود. دراین زمان گروهی از شیعیان امامی معتقد به
امامت حسن عسکری شدند، و گروه دیگری عقیده داشتند که جعفر برادرِ
حسن امامِ منصوص است (همان که به نام جعفر کَذّاب معروف است).
ایندوگروه نیز یکدیگر و امامانِ یکدیگر را تکفیر کردند.
پس از درگذشت امام حسن عسکری، برسر نیابتِ امامِ غائب که فرزندِ او
بود میان شیعیانش اختلاف افتاد و تکفیرنامههائی توسط نائبان برضد
یکدیگر ارائه گردید و هوادارانِ یکدیگر (یعنی همان شیعیان امام حسن
عسکری) را تکفیر کردند، که در متون شیعی، ازجمله «کتاب الغیبه»
تألیف شیخ طوسی و «فِرَقُ الشیعه» تألیف ابومحمد نوبختی قابل
مطالعه است.
یکی از نوادگانِ امام حسن مجتبا بهنامِ حسن ابن زید در نیمۀ قرن
سوم هجری با لقبِ امامِ شیعه در طبرستان (گیلان و دیلمستان و بخشی
از مازندران) تشکیل حاکمیت داد (که داستان درازی دارد). شیعیانِ
زیدی و نوادگانِ امام علی امامتش را پذیرفتند. سرانجام از درونِ
این حاکمیت، سلطنتِ نیرومند و زیدیمذهبِ آل بویه بیرون آمد و
دولتِ پرقدرت دیلمی را در ایران و عراق تشکیل داد. در زمان حاکمیت
دیلمیها بر عراق (نیمههای قرن چهارم هجری) و زیر سایۀ حاکمیتشان
بود که شیعیانِ عراق -از زیدی و اسماعیلی و امامی- به تدبیر آنها و
ضمنِ شرکت در دستگاه حاکمیتشان به هم نزدیک شدند و تکفیرهای سابق
فروکش کرد. (تکفیر اسماعیلیها که به آنها «آقاخانی» گفته میشود و
هنوز امامِ زنده از نسل اسماعیل ابن جعفر دارند، تا کنون نزد
شیعیانِ امامی برجای خویش باقی است).
تکفیر درمیان پیروان مذاهب سنی
داستان تکفیر درمیانِ سنیها نیز داستان درازی است. در اواخر قرنِ
نخست هجری مکتبِ «مُرجِئَه» پدید آمد که پیروانش عقیده داشتند
انسان هیچ اختیاری ازخود ندارد و همۀ اعمالش از نیک و بد را الله
آفریده است و انسان هیچ تصمیمی از پیش خودش نمیتواند بگیرد. در
مقابل اینها مکتبِ «قَدَرِیه» توسط مسلمانان ایرانیِ بصره ظهور کرد
که پیروانش معتقد بودند که انسان از آزادی و اختیار کامل برخوردار
است و همۀ اعمالش ساختۀ خود اواست و الله هیچ دخالتی در خلق افعالِ
انسان ندارد. ایندوتا یکدیگر را تکفیر کردند و احادیثی برای اثبات
ادعای خودشان از زبان پیامبر ساختند (مثلا پیامبر گوید: «قَدَریها
مجوسان این امتند»= یعنی مسلمانهای زرتشتیاند). سپس در قرن دوم
هجری مکتبِ «معتزله» از درون مکتب قدریه بیرون آمد که پیروانش
(عموما مسلمانانِ ایرانی) معتقد بودند آیات قرآن در زمان پیامبر به
مرور زمان خلق شده و نازل گردیده است؛ و معتقد بودند انسان یک
موجود کاملا آزاد و دارای اختیار کامل در خلق افعال نیک و بدِ خویش
است. اینها نیز توسط مرجئه و سنیها و همچنین توسط شیعیان امامی
تکفیر شدند؛ ولی شیعیان زیدی درآینده عقیدۀ اینها را گرفتند و
تحریف کردند، و داستانش دراز است.
در قرنهای دوم و سوم هجری فقهای بزرگی چون ابوحنیفه و مالک و
اوزاعی و شافعی و سفیان ثوری و احمد ابن حنبل به تدوین مذاهب سنی
پرداختند؛ ولی برخی از عقایدی که ابراز میداشتند مورد اتفاق
همهشان نبود. نخست پیروانِ ابوحنیفه توسط پیروان امام مالک و امام
صادق تکفیر شدند (مثلا: حدیثِ «اَوُّلُ مَن قاسَ الشّیطان» از زبان
امام صادق که متوجه ابوحنیفه است). سپس پیروان امام شافعی و پیروان
احمد ابن حنبل تکفیرشان کردند. در عراق همواره میان حنبلی و
شافعیها و حنفیها درگیریهای خونینی بروز میکرد که ناشی از تکفیر
امامانِ آنها توسط فقهایشان بود. فقیهی عربتبار بهنام محمد ابن
کَرّام نیز در اوائل قرن سوم در خراسان ظهور کرده مذهبی بنیاد نهاد
(مذهبِ کَرّامی) که برای الله شکل و شمایل انسانی قائل بود و
میگفت که الله در آسمان برروی عرش نشسته است، و بسیاری از عقایدش
-جز در مورد امامت- با عقاید شیعیان امامی همسانی داشت. پیروان او
نیز توسط دیگر فقهای سنی تکفیر گردیدند، و خودش را طاهریها
چندسالی در نیشابور به زندان انداختند و سپس به شام تبعید کردند.
تکفیرها درمیان پیروان مذاهب سنی که در بسیاری از کتابهای رجال و
تاریخ انعکاس یافته است، با تشکیل امپراتوریِ نیرومند سلجوقی و
افتادنِ زمام تصمیمگیریِ دین اسلام به دست خواجه نظام الملک و
امام محمد غزالی (هردو شافعیمذهب) پایان گرفت و پیروان مذاهب سنی
دراثر فعالیتهای گستردۀ فکریِ امام محمد غزالی به یکدیگر نزدیک
کرده شدند و تکفیرهای سابق نه تنها به فراموشی سپرده شد بلکه در
قرنِ آینده همۀ مذاهب سنی تبدیل به یک مذهب شدند و امامان مذاهبِ
سابق به مجتهدانِ مذهبِ سنی تبدیل گشتند.
همۀ این تکفیرها که ازآن سخن گفتیم، همان اتهامی بود که مسلمانها
از زمان جنگِ جَمَل به بعد متوجه یکدیگر میکردند؛ و چنانکه دیدیم
عمومًا بارِ سیاسی داشت و هیچکدام از اطرافِ اتهامْ واقعًا از دین
خارج نشده بودند بلکه هرکدامشان خودش را مسلمان واقعی میپنداشت و
مخالفانش را تکفیر میکرد. البته این استفادۀ ابزاری از حربۀ تکفیر
هیچگاه بهعنوان احکام شرعی وارد متونِ مذهبیِ سنی نشد؛ و فقط
داستانش در گزارشهای تاریخی برای ما ماند، تا امروز بدانیم که آنها
که دین را برای ما به ارث نهادند چهگونه در ستیزِ قدرتشان از حربۀ
تکفیر و ارتداد استفادۀ ابزاری میکردند؛ و بدانیم که تلاش برای
حفظ یا حصولِ قدرت سیاسی یا مذهبی چه بلائی برسرِ ایمانِ انسان
درمیآورد!
مصادیقِ رِدّه در فقه اسلامی
تا اواخر قرن سومِ هجری که دین اسلام توسط فقهای بزرگ سنی و شیعه
در ایران و عراق شکل نهائی خودش را یافت، برای «رِدّه» تعریف روشن
و مصادیق مشخصی بیان گردید. علاوه بر تَرکِ اسلام و پذیرش یک دینِ
دیگر که تنها مصداق رِدّه در زمان پیامبر اکرم بود، اکنون
بهمنظورِ توضیحِ دقیقِ مفهوم رده گفته شد که هرکس یکی از
مُسَلَّماتِ دین را انکار کند مرتد میشود. این «مُسَلّمات» -علاوه
بر «لا اله الا الله» (جز الله هیچ خدائی نیست)- عبارتند از:
«وَحی»، «ملائکه»، «کتاب الله»، «نبوتِ محمد»، «نبوتِ انبیای
یهودان و مسیحیان به اضافه کتابهای آسمانیشان»، «قیامت و حسابِ
اخروی و بهشت و دوزخ»، «نماز»، «روزه»، «زکات»، «حج»، «جهاد»،
«حدود و تعزیرات و قصاص»؛ و احکامِ ازدواج و طلاق و میراث و چند
موردِ دیگر.
پس از آنکه مصادیق رِدّه توسط فقهای بزرگ تعریف شد مشخص بود که
مُرتَد به شخصِ سابقا مسلمانی گفته میشود که عاقل و بالغ باشد و
یکی از موارد زیر بر او صدق کند:
- دست از اسلام کشیده دین دیگری گرفته باشد باشد؛
- یا بگوید که دنیا همیشه بوده و الله از عدم نساخته است (یعنی
بگوید که ماده همیشه وجود داشته است)؛
- یا وحی را انکار کند و بگوید که الله وحی نفرستاده یا نیازی به
فرستادن وحی نیست؛
- یا بگوید که پیامبر اسلام را الله نفرستاده است (و همچنین انبیای
یهودیان و مسیحیها)؛
- یا بگوید که ممکن است پیامبران دروغِ مصلحتی گفته باشند تا جامعه
را اصلاح کنند؛
- یا بگوید که محمد خاتمِ پیامبران نیست و بعد از او ممکن است یک
پیامبر دیگری بیاید (بهائیها و قادیانیها را اکنون برهمین اساس
تکفیر میکنند)؛
- یا بگوید که قرآن کلامِ الله نیست بلکه تألیفِ پیامبر اسلام است
(و همچنین تورات و انجیل)؛
- یا بگوید که پیامبر اسلام را الله به اسراء و معراج نبرده است؛
- یا بگوید که انسان دوباره زنده نمیشود و حساب اخروی و بهشت و
دوزخ وجود ندارد؛
- یا بگوید که ملائکه در بیرون از ذهنِ انسان وجود ندارند؛
- یا بگوید که شیطان در بیرون از ذهنِ انسان وجود ندارد؛
- یا بگوید که جن در بیرون از ذهنِ انسان وجود ندارد؛
- یا نماز خواندن به شکلی که مؤمنین میخوانند را باور نداشته باشد
یا بگوید نماز واجب نیست؛
- یا بگوید برای نماز خواندن فرقی ندارد که رو به کدامسو کنند و
لازم نیست رو به کعبه باشد؛
- یا بگوید که نماز جمعه واجب نیست و ضرورت ندارد که برگزار شود؛
- یا بگوید که زکات واجب نیست و ضرورت ندارد که پرداخت شود؛
- یا بگوید که روزۀ رمضان واجب نیست و ضرورت ندارد که مسلمان در
این ماه روزه بگیرد؛
- یا بگوید که یکبار حجِ کعبه بر مسلمانِ مستطیع واجب نیست و اگر
نکند هم مانعی ندارد؛
- یا احکامی که در قرآن برای ازدواج و طلاق آمده است را انکار کند
یا زیرِ سؤال ببرد، و مثلا بگوید که گرفتن بیش از یک یا دوهمسر
برای مرد جائز نیست، یا نباید زن را بیجهت طلاق داد، یا زن هم حق
دارد مرد را طلاق بدهد؛
- یا بگوید که گواهیِ یک زن برابر با گواهی یک مرد است، و
برگفتهاش پا بفشارد؛
- یا بگوید که لازم نیست میراثِ متوفی همانگونه تقسیم شود که قرآن
مقرر کرده است؛
- یا بگوید که خرید و فروش بَردَه جایز نیست، یا نگهداری غلام و
کنیز یک رسم ناعادلانه است، یا غلام و کنیز هم حقوق انسانیشان
برابرِ حقوق انسانهای آزاده است؛
- یا با اصرار بگوید که حقوق زن و مرد با هم مساوی است؛
- یا بگوید که ربا دادن و ربا گرفتن حرام نیست؛
- یا بگوید که باده و گوشت خوک حرام نیست و خوردن و نخوردنِ اینها
یکسان است؛
- یا بگوید که زنا کرده نباید تازیانه بخورد یا سنگسار شود؛
کسی که متهم به رده میشد میبایست به دستور امامِ زمان (خلیفۀ
وقت) بازداشت و زندانی شود و زیر فشار نهاده شود تا توبه کند؛ و
اگر بر عقاید خودش پافشاری میکرد اعدام میشد.
موارد اختلافی مصادیقِ رده نزد
شیعه و سنی
شیعههای امامی د قرن دوم هجری «امامت» را بهعنوانِ یکی از
مُسَلَّماتِ دین وارد فقه کردند، و گفتند هر مسلمانی که معتقد
نباشد که علی منصوب الله و تنها جانشینِ برحقِ پیامبر است، مرتد و
کافر است. عقیده به امامت یازده امامِ بعد امام علی را نیز تا
پایان قرنِ سوم هجری جزو مسلمات دین دانستند و گفتند که پس از امام
علی یازده تن از فرزندان و نوادگانش با نامها و نشانهای مشخصشان
امامان برحق و منصوبِ آسمان بودهاند، و هر مسلمانی که این امر را
انکار کند مرتد و کافر است. عقیده به غیبت امامِ دوازدهم و انتظار
ظهور او نیز در اوائل قرن چهارم بهعنوان یکی از مسلمات دین وارد
عقیدۀ مذهبیِ شیعیانِ دوازده امامی شد. انکار غیبت امام دوازدهم و
انکار ظهور دوبارۀ او به کفر میانجامید و مجازاتش همان مجازاتِ
رِدّه بود.
چونکه از قرن نخست تا نیمههای قرن سوم هجری درگیریهائی میان
پیروان امامان و مدعیان امامتِ شیعه بروز کرده بود که به تکفیرهای
متقابل انجامیده بود، و طبیعی بود که هرکدام از اطراف نزاع به کسی
که خصومشان امام میدانستند دشنام نیز بدهند، عقیده به مرتد و کافر
بودن کسی که به امام دشنام بدهد (سَبِّ امام کند) نیز وارد مذهب
کردند؛ و «سبِّ امام» نیز نزد شیعه از مصادیق رده شد.
پس ازآنکه شیعیانِ امامی عقیده به انتصابِ امام علی به فرمانِ
الله، و ناحق و غاصب بودنِ ابوبکر و عمر و عثمان، و درنتیجۀ آن
تکفیرِ صریح و آشکارِ آنها و پذیرندگانِ خلافتشان را ابراز
داشتند، فقهای سنی مصداق نوینی برای رِدّه وارد فقه کردند، و گفتند
که هر مسلمانی که ابوبکر و عمر را تکفیر کند یا دشنام دهد مرتد و
کافر است. زیرا نتیجۀ این جنبه از عقیدۀ شیعه انکار اسلامی بودنِ
فتوحاتِ مسلمانان بود؛ یعنی ایحاء میکرد که عراق و ایران و شام و
مصر به فرمان کافران گشوده شده است و همۀ کسانی که به اختیارِ
خودشان در فرمانِ اینها بودهاند نیز کافر بودهاند. نتیجۀ بعدی
این عقیده آن بود که دینی که اکنون نام اسلام را برخود دارد چونکه
توسط ابوبکر و عمر گسترش یافته است پس شاید اسلام نباشد؛ یا قرآنی
که اکنون دردست مسلمانان است چونکه توسط ابوبکر گردآوری و تدوین
شده و سپس توسط عثمان -به همین نحوی که اکنون هست- رسمیت یافته است
شاید قرآن اصلی نباشد یا در آیاتش دستکاری و تحریف شده باشد.
چونکه دشنام دادن به عایشه نیز جزو عقاید شیعه بود، فقهای سنی
دشنام به او و هرکدام از همسرانِ پیامبر را نیز از مصادیق رده
شمردند؛ زیرا هم در قرآن تأکید شده بود که همسرانِ پیامبر مادران
مؤمنیناند؛ و هم عایشه در قرآن ستوده شده بود. پس دشنام به عایشه
(که به معنای تکفیرِ او بود) بهمثابۀ تکذب آیۀ قرآن بود و به
تکذیب وحی میانجامید و موجب رِدّه بود.
در میان مصادیقِ رده که تا اینجا دیدیم، از همه جالبتر دوموردِ زیر
است (که موردِ اولش کلیۀ سنیها و خوارج و شیعیانِ زیدی را دربر
میگیرد، و مورد دومش کلیۀ شیعههای اسماعیلی و امامی):
- هرکس معتقد به برحق بودنِ خلافت ابوبکر و عمر باشد کافر است
(عقیدۀ شیعه).
- هرکس معتقد به ناحق بودنِ خلافت ابوبکر و عمر باشد کافر است
(عقیدۀ سنی).
اینها بودند مجموعۀ احکام مربوط به رِدّه و مُرتَد در فقه اسلامی
که نه توسط خدا و پیامبر بلکه توسط انسانهای متنازع ابداع شده
بودند (ولی تفسیرشان در حیرت آورد، خدا و جبرئیل و مصطفی را).
مصادیقِ فراموششدۀ رده
البته باید به یاد داشته باشیم که برخی از احکام نیز در قرآن هست
که فقهای شیعه و سنی برای همیشه به فراموشی سپردهاند. از جمله
حکمِ رباخواران (نزولخواران)، که در قرآن از آنها بهعنوانِ
دشمنانِ خدا و پیامبر یاد شده، و خطاب به آنها گفته شده: «اگر دست
برندارید، خودتان را برای جنگ با الله و پیامبرش آماده کنید» [آیۀ
۲۷۹ سورۀ بقره]. دربارۀ کسانی که بهجنگِ الله و پیامبر برخیزند
نیز گفته شده که «جزایشان آنست که به شکنجه کشته شوند، یا زنده
زنده به صلیب کشیده شوند، یا دستها و پاهایشان از دوسو بریده شود،
یا از روی زمین دور کرده شوند» [آیۀ ۳۳ سورۀ مائده].
شیعیان امامی تا اواخر قرن سوم هجری عقیده داشتند که هرکس نام
امامِ غائب را برزبان بیاورد کافر میشود. این عقیده که اکنون
احادیثش در برخی متون معتبر شیعه وجود دارد تأکید میکرد که کسی از
شیعیان اجازه ندارد اسم امام غائب را بپرسد، و اگر کسی اسمِ امام
غائب را بر زبان بیاورد کافر میشود (حدیث ۳۳۱ کتاب الغیبه شیخ
طوسی: «خرج إلى محمد بن عثمان العمری رضی الله عنه ابتداء من مسأله
لیخبر الذین یسألون عن الاسم: إما السکوت و الجنه، و إما الکلام و
النار». حدیث ۴ باب ۱۳۴ کتاب الحجه اصول کافی: «صاحب هذا الاَمر لا
یُسَمّیهِ بِإسمِه إلاّ کافِر»).
این عقیده نیز از اوائل قرن چهارم هجری نزد شیعه به فراموشی سپرده
شد.
پس از درگذشت چهارمین نائب امام غائب به سال ۳۲۹ هجری وصیتنامهئی
از او ماند که ضمن آن امام غائب به او گفته بود هرکس ازاین پس مدعی
دیدنِ من باشد افترابند است. یعنی طبق این عقیده تا زمانی که امام
غائب ظهور نکرده باشد، هرکس مدعی شود که او را دیده است یا با او
ارتباط دارد کافر میشود [حدیث ۳۶۵ کتاب الغیبه شیخ طوسی: و سیأتی
شیعتی من یدعی المشاهده، ألا فمن ادعى المشاهده قبل خروج السفیانی
و الصیحه فهو کذاب مفتر]. این سخنِ صریحِ امام غائب نیز مدتی است
که توسط شیعه به فراموشی سپرده شده است.
مصادیق رده در زمان ما
به دنبالِ تشکیل حاکمیت اسلامی توسط امام خمینی در ایران، مصداقِ
نوینی برای رِدّه وارد مذهب شیعه در ایران شد که تا آن زمان سابقه
نداشت، و آن همانا انکارِ «ولایت فقیه» یا مخالفت با حکمِ او بود.
ازآنجا که این مصداق در هیچکدام از متون فقهی شیعه سابقه نداشت،
انکارکنندگانِ ولایتِ فقیه را نه مُرتَدّ بلکه «مُنافِق» نامیدند،
ولی گفته شد که «منافقین از کفار بدترند». هرچند در خلال چند سال
بسیاری از این «منافقین» شامل حکمِ ارتداد شده اعدام گشتند که اوجش
در تابستانِ ۱۳۶۷ بود؛ ولی درآینده احکامی نرمتر از احکامِ مرتد
برای «منافقین» قائل شدند که شامل محرومیت از بسیاری از اساسیترین
حقوق شهروندی بود. به اینترتیب، اصطلاح منافق در زمانِ ما با
تعریفِ نوینی که معادلِ «مرتد» بود وارد فقه شیعه کرده شد؛ و حتی
از دفنِ اجساد کشتگان به این اتهام در گورستان مسلمین ممانعت
بهعمل آمد، و برایشان «کفرآباد» و «لعنتآباد» ایجاد گردید.
البته اعدامیهای وابسته به سازمانهای سیاسی، چنان که درسالهای ۶۰-
۶۲ در خبرهای رسانههای جمعی اعلام میشد، به کیفر «مُحارَبَه با
خدا» اعدام شدند. محاربه با خدا و پیامبر آنگونه که در قرآن (آیات
۳۳- ۳۴ سورۀ مائده) آمده است جنگ با پیامبر اکرم به هدف براندازیِ
دینِ اسلام بود. چنانکه میدانیم، اعدامیهای سالهای ۶۰ تا ۶۷
دودسته بودند: یکی آنهائی که طبق اقرار خودشان مسلمان بودند و به
عبادات اسلامی نیز عمل میکردند (نماز میخواندند و روزه
میگرفتند)؛ و دیگر آنهائی که از خانوادۀ مسلمان برآمده و
«کمونیست» شده بودند. هردوی اینها بهطور اعلانشده درصدد براندازی
نظامی بودند که از قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران برآمده بود.
حکمِ «محارب» اگر درموردِ کسی که با دینِ اسلام در ستیز مسلحانه
بوده درصدد برانداختنِ اسلام باشد مصداق دارد، ولی درموردِ کسی که
خودش اقرار میکرد که مسلمان است نمیتوانست مصداق داشته باشد. لذا
این دومیها با صفتِ «منافقین» شناسانده شدند، ولی هم شامل حکمِ
مُرتَد شدند و هم مُحارِب. مرتد بودنِ اینها نه به خاطر انکار خدا
و پیامبر و اسلام، بلکه بهخاطر انکار ولایت فقیه بود؛ و محارب
بودنشان نیز نه به خاطر تلاش برای براندازیِ اسلام و مسلمین بلکه
بهخاطرِ تلاش برای براندازی نظامِ حاکم بود.
|